پرواز تا باشگاه پرواز پرواز تا باشگاه برای همیشه جز دیدن تو
| ||
|
دم غروب ، میان حضور خسته ی اشیا نگاه منتظری حجم وقت را می دید. و روی میز ، هیاهوی چند میوه ی نوبر به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود. و بوی باغچه را ، باد ، روی فرش فراغت نثار حاشیه ی صاف زندگی می کرد. و مثل بادبزن ، ذهن ، سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد می زد خود را. . . مسافر از اتوبوس پیاده شد: ( چه آسمان تمیزی!) و امتداد خیابان غربت او را برد . . غروب بود. صدای هوش گیاهان به گوش می آمد. مسافر آمده بود و روی صندلی راحتی کنار چمن نشسته بود : « دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است. تمام راه به یک چیز فکر می کردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد. خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود. چه دره های عجیبی ! و اسب ، یادت هست ، سپید بود و مثل واژه ی پاکی ، سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد. و بعد ، غربت رنگین قریه های سر راه. و بعد ، تونل ها دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است. و هیچ چیز، نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش، نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست، نه ، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند. و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد» نظرات شما عزیزان: موضوعات مرتبط: برچسبها: |
|
[ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |